چندی پیش که به اورژانس یکی از بیمارستانها رفته بودم، یک مرد میانسال افغانی به همراه همسرش آمدند و کنار من نشستند. گفت که بخاطر ناراحتیِ خانم، به یکی از بیمارستانها رفته و آنها را به اینجا فرستاده اند و اینجا هم جواب سر بالا می دهند. کلامش را معترضانه و محکم ادا می کرد. نمی توانستم نگاهم را از نگاهش بردارم. شرافتی که در آن چشمهای استوار اما مظلوم و محزون بود، حکایت از اصالتی به وسعت تمام تاریخ داشت.
هر بار که خاطره دیدار آن برادر افغانی در ذهنم زنده می شود، در دلم می گویم شاید زمانی بوده است که همه نگاهها چنین شریف و اصیل بوده اند و اشک در چشمانم حلقه می زند.
+ نوشته شده در جمعه
1391/02/22ساعت 15:39  توسط hossein saberi
|
"یکی" از مهمترین علل به بن بست رسیدن زندگی زناشویی، این تصور است که زندگی زناشویی باید به خوشبختی من بیانجامد.(نظریه "برد") در اکثر قریب به اتفاق موارد، حاصل چنین دیدگاهی عدم خوشبختی هر دو طرف است.(واقعیت "باخت- باخت") راز خوشبختی در نظریه "برد- برد" است، بدین معنا که هدف من از تشکیل زندگی زناشویی، خوشبختی هر دو طرف باشد و این زمانی میسر است که دیگری را درست به اندازه خویش به رسمیت بشناسم(اصل اول عشق) و هر آنچه برای خویش می پسندم برای وی نیز بپسندم("قاعده طلایی"). با یک مثال مطلبم را روشن می کنم: پسر آسمان جلی که به دنبال دختر ثروتمند می گردد، از پیش قائل به نظریه "برد" است، او صرفا خوشبختی خویش را مد نظر دارد و مسئله را از دیدگاه طرف مقابل نمی نگرد(خطای "خودمحوری"). پیش بینی من این است که حتی اگر دختر مورد نظر خود را بیابد، به احتمال قریب به یقین هیچکدام در آن زندگی خوشبخت نخواهند شد(واقعیت "باخت- باخت"). باید بپذیریم که همه ما با پیش فرض "برد" وارد زندگی می شویم و از این جهت عدم خوشبختی ما صرفا حاصل کوتاهی طرف مقابل نیست، "هر دو مقصریم".
In Marriage:
[Win theory (Egoism = self-centering)] → [Mutual Dissatisfaction] → [Lose-Lose Fact]
So:
[Happiness (some conditions’)] = [“Win-Win” theory + respecting each other (Kantian principle = love) + Golden rule] = [ Win-Win Fact]
Oh my Friend! “We should learn Living”. . .
+ نوشته شده در شنبه
1391/02/09ساعت 21:29  توسط hossein saberi
|
ـ با گاو مستیزید تا از شاخش در امان مانید و شیر از پستانش به آرامش مکید.
ـ با دیوانگان و مجانین نشست و برخاست کنید، شاید بر حُسن عاقلی متنبه شوید.
ـ کسی را به همسری برگزینید که حاصل زندگیتان کره خر نشود.
ـ در مواجهه با سگان بدانها تیز بنگرید تا از خود بَتَر را در چشمان شما ببینند و بِرَمند.
ـ در اوقات باده گساری به توالی پیک گران زنید، زود باشد که از آن دل آزرده شوید و از وسوسه مَی برهید.
ـ گرسنه به گرمابه شوید تا از شر خاطر بد برهید، که بزرگان گفته اند:"شکم سیر میزبان خوبی از برای دیو شهوت است."
ـ گرفتار پرستش قحبگان مشوید و از آن جمله است دل در گرو مُدِ روز لباس داشتن.
ـ تا توانید روی از جانب نماز مستحبی و دعا و ثنا و زیارت قبور متبرکه و سمع کلام خطیبان بگردانید و به تدبر بپردازید تا همچون دیگران دچار کفر ایمان نما مگردید.
ـ اگر آتش عشق خدا در دل خود فروزان می یابید بدانید که کبریت به دست شیطان سپرده اید که بزرگان گفته اند: "زهد رندان نو آموخته راهی به دهیست."
ـ سوار بر خر بی پالان مشوید که بر زمین افتید و مضحکه دیگران شوید.
+ نوشته شده در سه شنبه
1391/01/15ساعت 18:57  توسط hossein saberi
|
مهراوه من! آنچنانت دوست می دارم که خود را قربانی تو میکنم.
هنر خویش را قربانی تو میکنم.
ایمان خویش را قربانی تو میکنم.
میراثهایم را قربانی تو میکنم.
مرکبم را، همه هستیم را، گذشته ام را، حالم را و آینده ام را قربانی تو می کنم.
مهراوه من! من چنانت دوست می دارم که هر چه که دارم، مهراوه من، تو را که دارم، قربانی تو میکنم.
پ.ن: اوپانیشادها مجموعه ای از کتب مقدس آئین هندوئیسم است.
+ نوشته شده در دوشنبه
1391/01/14ساعت 21:40  توسط hossein saberi
|
ای پرومتئوس! این تو بودی که آتش را از سرزمین خدایان ربودی و به ظلمت زمین آوردی.
ای پرومتئوس! ای رباینده آتش از نزد خدایان! ای به ارمغان آورنده روشنایی برای ما! تو بزرگترین و تلخترین پیام آسمانی را به انسان ارزانی داشتی.
تو برای انسانی که در جستجوی جاودانگی بود و هست و این جاودانگی را در آسمانها می جست و می جوید، پیامی صریح و روشن داشتی: "حکمت آسمانی را باید در زمین جست."
....................................
"از آن دورهای دور، نجوایی دل انگیز مرا به بهشتی آسمانی فرا می خواند، اما من بخاطر چشمهای تو، اینجا ماندن را برگزیدم. به گمانم پرومتئوس مشعلش را در چشمهای تو پنهان کرده است."
+ نوشته شده در یکشنبه
1390/12/28ساعت 22:45  توسط hossein saberi
|
به نظر می رسد که سه گونه ترس وجود داشته باشد:
1- ترس وجودی: ترسی که بدون متعلق است، نوعی ترس وجودی که در روانشناسی درک نمی شود ولی فیلسوفان بدان ارجاع داده اند. شاید بتوان گفت این ترس حاصل نقص و تزلزلی است که مشخصه نوعِ بودن ماست، به عبارت دیگر علت این ترس همان بودنِ ماست. خدا چنین ترسی را تجربه نمی کند چون وجودش کامل و غیر متزلزل است.
2- ترس فقدانی:ترسی که حاصل تصور نوعی فقدان است که قرار است اتفاق بیفتد. تقریبا بسیاری از ترسهای ما این چنین است. مثل ترس از مرگ، صدمه، فقر، بیماری، بی آبرویی و...گاهی چنین ترسی جنبه خیالی هم دارد. مثلا ترسیدن در حین دیدن فیلم ترسناک بواسطه این است که ما خود را در آن موقعیت قرار می دهیم و با نوعی فقدان خیالی روبرو می شویم.
3- ترسی که به نوعی صرفا تداعی ذهنی ای است که ثبات یافته است. برای مثال یک کودک یاد می گیرد که با دیدن سوسک بترسد و جیغ و داد کند. در اینجا پدیدار ترس حاصل نوعی تداعی معانی است و خیالی صرف است.
ترس اول زدودنی نیست و حتی حاصل یک نوع وافع بینی فلسفی است. ترس دوم از نوع واقعی آن حافظ ماست، ولی ترس سوم فقط جنبه ابزاری دارد برای نزدیک کردن کودک به ترس واقعی نوع دوم، اما عموما تا بزرگسالی هم دوام می آورد.
اما منظور از اینکه ترس برادر مرگ است، چیست؟ در ترس نوع اول، ترس از آن موجودی است که میرنده است و بدین میرندگی آگاهی وجودی دارد. در ترس نوع دوم ترس به نوعی فقدان اشاره دارد که البته بالاترین درجه فقدانها مرگ است. و اما در ترس نوع سوم من تشخیص برادری ندادم...:))
+ نوشته شده در چهارشنبه
1390/12/24ساعت 9:32  توسط hossein saberi
|
صبحدم چو آه دود آسایم کلّه بست و شفق در خون نشست، عزم دانشگاه کردم.
پرده اول: وقتی اتوبوس به ایستگاه آخر رسید، جوانی سرخ چهره، نحیف اندام و کوتاه قامت، به سوی درب خروج شتافت. گفتمش چونی چنین افتان و خیزان میروی؟ گفت: "بشین بابا". اما چه سود که نه وقت نشستن بود و نه جای آرمیدن. چند قدم آنسوی تر انتظار مرا می کشید. چهره به چهره من نشاند که چیزی بگویم تا چیزها نثارم کند؛ هیچ نگفتم و چشم از او بر گرفتم. یک خدو انداخت بر روی زمین و در حین دور شدن زبان به دشنام گشود و هر آنچه از اعضای پیدا و پنهان داشت حواله اعضایِ پنهانِ داشته و نداشتۀ من کرد، لحظاتی نگذشته بود که دو زن نیز در نزاع شدند. یکی هر آنچه نداشت حواله هر آنچه دیگری داشت و نداشت کرد. مرا اوقات خوش آمد، تبسمی کردم و راه خویش در پیش گرفتم.
پرده دوم: از ایستگاه مترو که خارج شدم، جوانی سپید چهره، خوش اندام و بلند قامت، نگاهی به یک پوستر تبلیغاتی انداخت و هفت جد و آباء کسان و ناکسان را به باد فحش گرفت.
پرده سوم: از خیابان که رد میشدم، پیرمردی سپید موی با فریادهایی گوش خراش، راننده تاکسی را فحش باران می کرد، میانسال مردی نیز در حین گذر از خط عابرپیاده، تمام تاریخ بشریت را به دشنامهای آبدار ستود، آنهم بدین علت که چند ثانیه پشت چراغ قرمز ایستاده بود و در همان حال، موتور سواری از چراغ قرمز گذشت و روی به عابران نمود و خواهر و مادرشان را به ناسزا گرفت، بی علت.
پرده چهارم: سردر دانشگاه تهران، چند دختر که جامه فارغ التحصیلی به تن داشتند، چپ و راست از خود عکس می گرفتند، جوانی سیه چرده و کاسه چشم گود افتاده، چو این صحنه بدید صدر و ذیل دانشگاه را به انواع فحشهای کلاسیک و مدرن مزین نمود که چرا این ترم مشروط شده است.
پرده پنجم: سالخورده زنی در تاکسی بدانسان آلودگی صوتی ایجاد کرد که طاقت از کف دادم و قصد این کردم تا زبان به دشنام بگشایم، شکر خدا مهار نفس کشیدم و پرده حیا ندریدم، آب صبر بر آتش غضب فشاندم و توسنی زبان فرو نشاندم، یاد آن حکایت افتادم که چندی پیش لقمان را پرسیدند: ادب از که آموختی؟ در پاسخ، فحش خواهر و مادر نثار پرسنده کرد که چرا 2500 سال است چپ و راست از وی این سئوال را می پرسند و دست از سرش بر نمی دارند. با خود گفتم اگر چه بازار عقل و رونق عشق و کوره اقتصاد رو به خاموشی است، اما کجا خود شکر این نعمت گزارم که همچنان بر تنور فحش و دشنام و بددهانی و بد زبانی و لیچار و دری وری و ناسزا گویی و یاوه پراکنی و استقذاف و لعن و سبع و تشنیع و اهتماط و تنقص و هتاکی و تشریز و شتم و بجوس و تمطیط و تهجیل می دمند و خوش می دمند.
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/11/17ساعت 17:8  توسط hossein saberi
|
خدایا! تو به من نشان دادی که دیوار حائل میان من و تو همانا توده انبوه "سُنّتها" است.
دریغا، دریغا که بیرون از سنتها نیز ما را مجال مواجهه با تونیست، چه برای "فرارَوی از سنتها" نیز می بایست "از سنتها" بیاغازیم.
چگونه است که از هر جهتی که عزم تو را می کنم، تناقضهای نهفته در ایمان بیشتر رخ می نماید؟
آیا براستی تو آنگونه ای که در تناقضها رخ می نمایی و یا مرا چنین وهمی در خاطر وزین افتاده است؟
حالیا خانه برانداز دل و دین شده ای...
+ نوشته شده در جمعه
1390/11/07ساعت 14:54  توسط hossein saberi
|
قاطبه روانشناسان دانشگاهی(و نه روانشناسانی که کتابهای عامه پسند و یا متمایل به عرفان شرقی می نویسند) بر این عقیده اند که "تبدل" صفات ذهنی(گرایشهای اخلاقی و غیر اخلاقی نیز از این جمله اند) امکان پذیر نیست، حد اکثر این است که صفات ذهنی جدیدی در کنار صفات پیشین قرار می گیرند و تحت شرایطی بروز بیشتری پیدا می کنند، اما همیشه این امکان هست که صفات ذهنی پیشین باز غلبه یافته و ظهور یابند.
در مقابل عارف برجسته ای همچون مولوی قائل به امکان تبدل است و علت چنین تبدلی را خداوند می داند،
چون مزاج زشت او تبدیل یافت***رفت زشتی از رخش، چون ماه تافت
درست است که در این بیت مزاج جنبه فیزیکال دارد اما مولوی به صفات درونی نظر دارد.
کیست ابدال آنکه او مبدَل شود***خمرش از تبدیل یزدان خَل شود
میگوید مقربان کسانی هستند که صفاتشان تبدیل شده، به نحوی که بواسطه تبدیل خداوند، شراب در نزد آنان سرکه گردیده است(یعنی زشت در نزد آنان نیکو می شود)
هین بده ای زاغ این جان باز باش***پیش تبدیل خدا جانباز باش
.
کیمیا داری که تبدیلش کنی***گر چه جوی خون بود نیلش کنی
.
من چه دانستم که تبدیلی کند***در نهاد من مرا نیلی کند
.
در شنود گوش تبدیل صفات***در عیان دیده ها تبدیل ذات
.
این نگاه ریشه در برخی آیات قرآن نیز دارد: فاولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات(فرقان/25)
....................
1- آیا می توان گفت بین روانشناسان و مولانا تفاوت در سطح تحلیل وجود دارد، بدین معنا که روانشناسان از جانب ظهورات روان شناختی و رفتارشناسانه و مولانا از بعدی وجودی و هستی شناسانه به مسئله نگاه می کنند؟
2- اتخاذ هر یک از این دیدگاهها چه تاثیری در دین شناسی و تفسیر ما از کتب مقدس می تواند ایفاء کند؟(تبدل در مسیحیت نیز بسیار پررنگ است.)
3- آیا می توان تبدیل مورد نظر مولوی را به دیدگاه مورد تایید روانشناسان تاویل کرد و تقلیل داد؟
4- اگر مجبور به انتخاب شویم جانب روانشناسی را می گیریم یا عرفان را؟
5- براستی تبدل به معنای تغییر کامل، آیا بصورت واضح و متمایز قابل تصور است؟ فرآیند آن به چه صورتی است؟ آیا چیزی شبیه به حرکت جوهری صدرا یا دیالکتیک ابژکتیو هگل است؟
6- نقش آموزش و تعلیم در این میان به چه صورتی قابل تحلیل است، و نگاه ما نسبت به مسائل اخلاقی، حقوقی و جرم شناسانه از چه قرار خواهد شد؟
و پرسشهای بسیار دیگری که می تواند یک ذهن پرسشگر را به خود مشغول کند.
+ نوشته شده در جمعه
1390/10/30ساعت 14:53  توسط hossein saberi
|
نمی شود "حکم" بازی کرد اما شاه و بی بی و سرباز را در بازی نیاورد. غیر از این باشد یا حکم بلد نیستی و یا می خواهی دغل بازی کنی.
یکی از چیزهایی که در میان ما شیوع فراوان دارد تقلیل دادن نقشهایی است که در زندگی به عهده می گیریم. اگر شوهری، باید شوهری کنی، نه اینکه هر روز به دنبال این و آن باشی. غیر از این باشد یا شوهری بلد نیستی و یا دغل بازی. و من می دانم که اکثر قریب به اتفاق ما "بلد نیستیم". ما بازی حکم را نمی دانیم اما پای بازی نشسته ایم. کنفسیوس میگفت: "اگر نقشها درست ایفاء شود امور سامان می گیرد." او به راستی اندیشمند بزرگی بود.
ریشه اینکه قافیه سیاست و اقتصاد و فرهنگ و انسانیت و اخلاق را باخته ایم همین است که زندگی را بلد نیستیم. ما زندگی را تقلیل داده ایم و خود را در حصارهای موهومی پیچیده ایم که راه تجربه های جدید و اندیشه های نو را به یکباره بر روی خویش و دیگران بسته ایم. حصارها بسیارند برادر، حصارها بسیارند . . .
+ نوشته شده در یکشنبه
1390/10/18ساعت 12:51  توسط hossein saberi
|